تاریخ تکرار میشود، اما از آن درسی گرفته نمیشود!

این یاداشت تلاشی است در روشن کردن «چرایی بازگشت طالبان و ادامه حیات جمهوری اسلامی.»

دیروز سایگون، امروز کابل!

تنها فرقی که این بار، این تکرار تاریخ از خود نشان داده بود، تنها شکست کشورهای قدرتمندان نبود، بلکه نمایان تر شدن باخته آنانی بود که دل به آن قدرت های خارجی بسته بودند.

باید این را پیش از هر کلمه که بنوشته شود، روشن سازم، که نه من در چارچوب ایدئولوژی “ضد امپریالیستها” میگنجم و نه در کادر جریانیات ضد امریکائی. آنچه مینویسم برداشت من از تاریخی است که مطالعه و تجربه کرده ام.

نکته دیگر که نه چندان عمیق از کنار آن گذار کرده ام، پروژه های امریکاییان در تقویت و پرورش اسلامگریی و اسلامگرایان و به گوشه راندن سوسیالیست ها، کمونیستها و حتی لیبرال ها از خاورمیانه، تا پایان جنگ سرد جهت در اختیار گرفتن منابع مردم منطقه بوده است.  هر چند با به اجرا درآوردن اینگونه پروژه ها، که در ظاهر هم موفق شدن، جهان و در نهایت خودشان را با خطر بسیار بزرگتری موجه ساختند.

بوجود آوردن و تقویت اسلام سیاسی و سلامگرایانی که در تلاشند تا قدرت سیاسی را بدست آورند و حکومت کنند، یکی از نتایجش، به قدرت رسیدن خمینی بود. این برنامه دراز مدت سیاسی آمریکاییان در 1979 در ایران، برای جلوگیری نفوذ مارکسیستها و رقیب قدرمدارشان شوروی بود، که برآمده از شکست آشکار آمریکاییان در سال 1975 در ویتنام بود.

دوبار قدرت گرفتن طالبانی ها یا فاندامنتالیستهای اسلام‌گرا، بعد از شکست امریکاییان در افغانستان، سوالاتی را در ذهنها بوجود آورد. سوالاتی که در پی پیدا کردن پاسخی برای « چرائی به قدرت رسیدن دوباره فاندامنتالیستها یا طالبانی ها، بعد از جدا شدند شان از جامعه و مردم افغانستان توسط امریکاییان صورت گرفته بود».

پاسخ این “چرائی” با بررسی تاریخ معاصر کشورمان میتوان یافت، که تا حد زیاد به ضعفها و تفرقه هائی که در بین نیروهای ملی و دموکرات، از انقلاب مشروطه تا کنون، در اپوزیسیون نظام پادشاهی و جمهوری اسلامی مشاهده شده مربوط است. وجود همین ضعفها و تفرقه ها در بین نیروهای مردمی افغانستان نیز روشن کننده دلایل بازگشت طالبان به افغانستان است.

ریشه بازگشت طالبان و استمرار استبداد و حاکمیت نظام ضدانسانی و ضدملی جمهوری اسلامی، را در فرصت های از دست رفته نیروهای مردمی و ریشه های جهل و خرافه پرستی، که تولید کننده ضد ارزشهای اجتماعی، غیره انسانی و ضددموکراتیک در بین مردم دو کشور بوده، میتوان نام برد.

آنچه میباید بیشتر مد نظرمان قرار گیرد، تنها تغییر سیاستهای آمریکا در قبال مردم منطقه نیست. بلکه مردم منطقه، بویژه ایرانیان، بهتر است توجه شان را بیشتر معطوف به توانمند سازی مردم و نقش شان در مدیریت کشورشان و همبستگی ملی بنمایند، تا جهت جلوگیری از تولید و باز تولید استبداد و ارزشهای ضد انسانی آن قادر بشوند.

حتی در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی، در نبود همبستگی ملی و توانمندی مردم در اعمال اراده شان در امور کشور، باز شاهد بازگشت استبداد دیگر و باز تولید ضد ارزشهای فرهنگی و اجتماعی در کشورمان خواهیم بود. این چرخش تولید و باز تولید دوباره، فضای بوجود آمدن نظام ویرانگر دیگری را در کشور فراهم خواهد ساخت.

حرکت و تلاش در ایجاد همبستگی ملی، نه فقط یک سرمایه گذاری خرد گرایانه برای فردای پس از جمهوری اسلامی است، بلکه امکان گذار از جمهوری اسلامی را نیز بهتر فراهم خواهد کرد.

همبستگی ملی و توانمند سازی ایرانیان ممکن است با روشهایی گوناگونی به ثمر برسد. به باور من، بهترین روش و منش رسیدن به آن، بهم پیوستن بر اساس “باورهایی” که تکه آنها به اصول “اولیه” یک جامعه یا کشور مدرن است. یعنی مشخص کردن یک سیستم سیاسی که در جهت رفع تبعیضها بوجود آمده و تمامی مردم ایران را به عنوان شهروندانی با حقوق برابر در نظر گرفته است.

در یک چنین سیستم سیاسی دموکرات، حیات نهادهای سیاسی، با هر بینش سیاسی که متکی به اعلامیه جهانی حقوق بشر و ملحقات آن باشد، تضمین شده است. این اصول اولیه یا پایه ای، استوار شده بر چهار محور اساسی؛ آزادی، همبستگی، دموکراسی و عدالت اجتماعی است.

در حوصله این یاداشت کوتاه نیست که به توضیح این اصول پایه ای بپردازد، ولی پرداختن به آنها یک ضرورت اجتناب ناپذیر است.

رویدادهای تاریخی بسیاری بوده که دردمندان و زجر کشیدگان این نظام، میتوانستند از آنها درسهای بسیاری بگیرند تا به مصیبتها و شوربختیهای بسیاری دچار نمی شدند. متاسفانه آن رویدادها نادیده گرفته شد و درسهایی هم از آنها گرفته نشد.

تا زمانی که ما بسترهای همبستگی ملی را نسازیم، نه ما به همبستگی ملی خواهیم رسید و نه توان پایان دادن به عمر نامیمون نظام جمهوری اسلامی را خواهیم داشت. حتی اگر آن به شکلی به زباله دان تاریخ هم سپرده شود، باز توان ساختن یک کشور دموکرات و آزاد را نخواهیم داشت.

بسترهای یک همبستگی ملی را میتوانیم بر اساس سه اصل “باورمندی” بوجود آورد؛

الف) ایران متعلق به تمام ایرانیان است.

ب) تمام ایراینان بصورت برابر حق مدیریت و نظارت بر تبیین سیاستهای کلان و مدنی کشور را دارند. این مدیریت و توانمندی از طریق نمایندگان مردم، که بر اساس اعلامیه جهانی بین المجالس 1994 پاریس انتخاب شده اند، امکان پذیر خواهد است.

ت) تمام ایراینان از حقوق شهروندی، که شامل حقوق سیاسی، اجتماعی و فرهنگی برابر است، برخوردارند.

در یک چنین چارچوب همفکر و همکاری است، که گذار و رسیدن به بستر یک نظام دموکراتیک ملی، تصور پذیر و قابل دسترس خواهد بود.

نقض حداقل یکی از این سه اصل، به منزله نقض حقوق تمامی مردم ایران است. چرا که نقض یا نبود یکی از آنها، استبداد را دوباره بر مردم مسلط خواهد کرد.

مسلم است که نیروی متشکل، توانمند که مردم به آن اعتماد کنند تا بتواند کشور را از شر ملایان حاکم بر آن نجات دهد، وجود ندارد. اما این بدین معنا نیست که این نیرو نمیتواند بوجود آید! این ما هستیم که این نیرو را متشکل و توانمند و مورد اعتماد مردم میسازیم.

انتظار و یا امید به کمک قدرتهای بزرگ در بوجود آمدن “همبستگی ملی”، بی جا و امکان ناپذیر است. چرا که همبستگی ملی، نیازمند ریشه و پیوندهای انسانی در بین مردم ایران است. پیوندی که بر اساس “نیاز به یکدیگر” برای رسیدن به “هدف مشترک”، استوار شده باشد.

آیا ما به درک این « “نیازمندیم” و “وابسته بهم” و “هدف مشترکی” داریم»، رسیده ایم؟ شاید تلاش در پاسخگوی به این پرسش، راهگشای راه مردم ایران بشود.

در پایان این درس تاریخی را يادآور میشوم، که اگر اپوزیسیون توان اجتماعی و مردمیش را به حد قابل ملاحظه ای بالا برد و بتواند نمایندگی مردم ایران را داشته و آنرا به جهانیان نیز نشان دهد، آنوقت است که میتواند بر سر منافع ملی مان با دیگر کشورهای جهان گفتگو کند. یا درخواست کمک برای آزادی ملت از چنگال ددمنشان جمهوری اسلامی را از دولتهای توانمد و نهادهای بین المللی بکند. در غیر اینصورت، این منافع مردم ایران است که بر سر میز مذاکر و مناقصه قرار خواهد گرفت!

با مهر

اکبر کریمیان

یکشنبه 15مرداد 1400

لینک ورود به کانال تلگرامی:

https://t.me/akbar_karimian

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید